داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

شبی،پسری نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود،رفت و یک برگ کاغذ به او داد.مادر دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند.پسرش با خط بچه گانه نوشته بود:

صورتحساب:جمع بدهی شما به من:17 دلار

-کوتاه کردن چمن باغچه 5دلار

-مرتب کرد اتاق خوابم 1دلار

-مراقبت از برادر کوچکم 3دلار

-بیرون بردن سطل زباله 2دلار

نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم 6 دلار

مادر لحظه ای به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد،سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب فرزندش این عبارت را نوشت:

-بابت سختی9ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

-بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و دعا کردم هیچ

-بابت تمام زحماتی که در این سالها کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

-بابت غذا،نظافت تو و اسباب بازی هایت هیچ

و اگر تمام این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق به تو هیچ است.وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود را خواند،چشمانش پر از اشک شد و درحالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد گفت:مامان دوست دارم.آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاَ به طور کامل پرداخت شده!

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:29 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

شخصی گل رزی را کاشت و تا قبل از گل دادن منظم از آن مراقبت و آبیاریش کرد. غنچه ای که بزودی می خواست شکوفا شود را مشاهده کرد ، اما به خار های روی ساقه توجه کرد و با خودش فکر کرد که چه طور ممکن است گلی زیبا از گیاهی با چنین خارهای تیزی بوجود بیاید؟ با این نوع طرز فکر از آبیاری گل دست کشید و درست قبل از اینکه غنچه بشکفد گل خشک شد. این کاریست که خیلی از افراد انجامش می دهند. درون هر روحی گل رزی وجود دارد. صفات و ظرفیت هایی خدایی در هنگام تولد در ما نهاده شده که در میان خار های عیب ها و کاستی هایمان رشد می کنند. خیلی از ما وقتی به خودمان نگاه می کنیم خار ها و کاستی ها را می بینیم و از اینکه کار مثبتی از ما سر بزند ناامید می شویم و از آبیاری خوبی های درونمان دست می کشیم تا عاقبت می میرند و هیچگاه متوجه ظرفیت ها و توانایی هایمان نمی شویم. بسیاری متوجه رز درونشان نمی شوند و نیاز دارند تا دیگران آن را نشانشان دهند.ارزشمند ترین هدیه ای که کسی می تواند بدست بیاورد این است که به ورای خارهای دیگران برسد و رز درونشان را کشف کند.

 

✅به دیگران کمک کنید تا به این باور برسند که می توانند بر مشکلاتشان غلبه کنند. اگر رز درون را نشانشان دهیم قطعا بر مشکلاتشان غلبه خواهند کرد و در همان لحظه بار ها و بارها خواهند شکفت.

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:28 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ما یاد گرفتیم فقط بدویم. اینقدر تلاش کنیم تا یه چیزی رو بدست بیاریم بعد بلد نیستیم نگهش داریم، بلد نیستیم ازش استفاده کنیم.

مثلا دوستم خودش رو کشت تا بهترین دانشگاه تهران قبول شه حالا بهش میگم فلانی امتحانا رو چیکار کردی؟ میگه دوتاشو افتادم. این همه خودش رو کشت که بیاد بیفته؟.ما ها یاد گرفتیم فقط برسیم.

 

میگفت این دختر محشره عالیه ها، اصلا با این باشی خوشبختی تمومه. دخترِ رو بهش نمیدادن. شاید یک سال اینقدر اصرار کرد هزار جور شرایط رو از دختره پذیرفت. باورتون نمیشه بعد ازچهل روز طلاق گرفتن. به همین سادگی. خودشو کشت واسه چهل روز.

 

کاشکی میفهمیدی

م رسیدن مهم نیست، موندن مهمه. محافظت کردن مهمه.

تویی که به خواسته ات رسیدی، مراقبش باش.

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:27 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

تا سال 1954 باور تمام دنيا بر این بود که یک انسان نمی تواند یک مایل را زیر ۴ دقیقه بدود .

آنها باور داشتند که انسان محدودیتهای

فیزیکی دارد که هیچگاه نخواهد توانست یک مایل را زیر چهار دقیقه بدود!

تا اینکه سر و کله راجر بنستر پیدا شد و در یک مسابقه یک مایل را در کمتر از ۴ دقیقه دوید .

از آن به بعد در یکسال حدود بیست هزارنفر این رکورد را زدند و کم کم این کار به سطح دبیرستانها کشیده شد!!

چه چیزی فرق کرد ؟ درعرض یکسال؟

هیچ چیز فقط یک کلمه : "باور"

باورتون رو تغيير بدين تا زندگيتون تغيير كنه.

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:23 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی مردی در بیابان در حال گذر بود که ندایی را از عالم غیب شنید:« ای مرد هر چه همین الان آرزو کنی، به تو داده می شود.» مرد قدری تامل کرد، به آسمان نگاه کرد و گفت:

« می خواهم کوهی که رو به رویم قرار گرفته، طلا شود.»

در کمتر از از لحظه ای کوه به طلا تبدیل شد. ندا آمد:« آرزوی دیگرت چیست؟» مرد گفت:« الهی کور شود هر که آرزو و دعای کوچک داشته باشد.» بلافاصله مرد کور شد.

نکته: وقتی منبع برآورده کردن آرزوهایت خداست، حتی خواستن کوهی از طلا نیز کوچک است.

 

✅خدا بزرگ است، از خدای بزرگ چیزهای بزرگ بخواهید.

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:21 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی مردی در بیابان در حال گذر بود که ندایی را از عالم غیب شنید:« ای مرد هر چه همین الان آرزو کنی، به تو داده می شود.» مرد قدری تامل کرد، به آسمان نگاه کرد و گفت:

« می خواهم کوهی که رو به رویم قرار گرفته، طلا شود.»

در کمتر از از لحظه ای کوه به طلا تبدیل شد. ندا آمد:« آرزوی دیگرت چیست؟» مرد گفت:« الهی کور شود هر که آرزو و دعای کوچک داشته باشد.» بلافاصله مرد کور شد.

نکته: وقتی منبع برآورده کردن آرزوهایت خداست، حتی خواستن کوهی از طلا نیز کوچک است.

 

✅خدا بزرگ است، از خدای بزرگ چیزهای بزرگ بخواهید.

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:21 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

حکیمی شاگردان خود را برای یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود. بعد از پیاده‌روی طولانی، همه خسته و تشنه در کنار چشمه‌ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند. حکیم به هر یک از آن‌ها لیوانی داد و از آن‌ها خواست قبل از نوشیدن آب یک مشت نمک درون لیوان بریزند. شاگردان هم این کار را کردند. ولی هیچ‌یک نتوانستند آب را بنوشند، چون خیلی شور شده بود. سپس استاد مشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آن‌ها خواست از آب چشمه بنوشند وهمه از آب گوارای چشمه نوشیدند.

حکیم پرسید: «آیا آب چشمه هم شور بود؟»

همه گفتند: «نه، آب بسیار خوش‌طعمی بود.»

حکیم گفت: «رنج‌هایی که در این دنیا برای شما در نظر گرفته شده است نیز همین مشت نمک است نه کمتر و نه بیشتر. این بستگی به شما دارد که لیوان آب باشید و یا چشمه که بتوانید رنج‌ها را در خود حل کنید. پس سعی کنید چشمه باشید تا بر رنج‌ها فایق آیید.»

دریا باش که اگر یک سنگ به سویت پرتاب کردند سنگ غرق شود نه آن که تو متلاطم شوی

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:21 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

شیرها روش خاصی برای شکار دارند.

 

آنها از افراد سالخورده و بی چنگ و دندان برای شکار استفاده می کنند به این ترتیب که دسته ی شیرها، بز کوهی را در دره ای تنگ و باریک به دام می اندازند. شیرهای جوان در یک سمت و شیرهای پیر در سمت دیگر دره جمع می شوند. شیرهای پیر با آخرین توان با صدای بلند غرش می کنند و حیوانات درون مسیر با شنیدن صدای غرش به جهت مخالف می دوند و یکراست به دام شیرهای جوان منتظر می افتند.

حکایت ما نیز چنین است اگر به سمت ترس های خود برویم آسیبی به ما نخواهد رسید بلکه این فرار است که ما را به دام می اندازد.

 

اکنون ببینید در زندگی از چه می ترسید.

ببینید در خودتان از چه می ترسید.

با چشم باز و قلبی گشوده به درون

ترس خود نفوذ کنید ، خواهید دید ترس همچون اتاقی خالی است .

ترس فقط به اندازه ی اجتناب شما قدرتمند است .

هر چه بیشتر از ترس روی گردانید و نخواهید که در آغوشش کشید ، قدرت بیشتری به آن می بخشید.

 

دیل کارنگی می گوید:

بشر آنقدر که از ترس حوادث اتفاق نیفتاده در آینده در رنج است ،از خود آن اتفاق آنقدر رنج نبرده است.

ترست را در آغوش بکش


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:20 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

تو مطب پزشک نشسته بودم و منتظرنوبت برای مادرم. خانمی کنارم بود به من گفت: چه پولی درميارن اين دکترا،

 

فکر کن روزی پنجاه نفر رو که ويزيت کنه ميشه.

 

مشغول محاسبه درآمد تقريبی پزشک بود که پيرمردی از روبرو گفت: چرا به اين فکر نمیکنين که امشب پنجاه نفر راحتتر ميخوابن، پنجاه خانواده خيالشون آسوده تره.

 

 حالم بااين حرف پيرمرد جان گرفت، انگار يک دسته قوی سفيد توی ذهنم به پرواز درآمدند.

 

پيرمرد همچنان حرف ميزد و عشق ميپراکند: هر اتومبيل گرون قيمتی که از کنارتون رد شد نگيد دزده، کلاهبرداره، الهی کوفتش بشه ازکجا آورده که ما نميتونيم.

 

بگيد الحمدلله که يک نفر از هموطنام ثروتمنده، فقيرنيست، سر چهارراه گدایی نميکنه، نوش جونش" حال خيلي ها شايد عوض شد با اين حرف و نگاه قشنگ پيرمرد.

 

وقتی خدا بخواد بزرگی آدمی رو اندازه بگیره، متر رو به جای قدش ، دور “قلبش” میگیره. خدا نگاه زيبای ما را دوست دارد. نگاهتان زیبا.

 


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:19 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

آنتونی ۴۰ ساله بود که دکترها به وی گفتند یک سال دیگر بیشتر زنده نیست زیرا توموری در مغز خود دارد.وی بیشتر از خود نگران همسرش بود که پس از وی چیزی برای وی باقی نمی گذاشت.

 

آنتونی قبل از این هرگز نویسنده حرفه ای نبود اما در درون خود میل و کششی به داستان نویسی حس می کرد و می دانست که استعداد بالقوه ای در وی وجود دارد. بنابراین تنها برای باقی گذاشتن حق الامتیاز نشر برای همسرش پشت میز تحریرنشست وشروع به تایپ کرد او حتی مطمئن نبود که آیا ناشری حاضر می شود داستان وی را چاپ کند یا نه ولی می دانست که باید کاری انجام دهد.

 

در ژانویه ۱۹۶۰ وی گفت: من فقط یک زمستان، بهار وتابستان دیگر را پشت سرخواهم گذاشت و پائیز آینده همراه با برگریزان خواهم مرد.

 

در این یک سال وی ۵ داستان رابه انتها رساند و یکی دیگر را تا نیمه نوشت(بهره وری او در این یک سال برابر با بهروه وری نصف عمر فورستر و دو برابرسلینجر بود).

 

 

اما آنتونی برجس نمرد. سرطان وی ناپدید شده بود. وی تاپایان عمرخود ۷۰ کتاب نوشت.مشهورترین کتاب وی پرتقالهای کوکی است که به همت خانم پری رخ هاشمی به فارسی ترجمه شده است.

 

بدون سرطان شاید وی هیچگاه نمی نوشت. بسیاری از ما نیز استعدادهایی پنهان داریم مانند آنچه که در برجیس بود و گاه منتظریم که یک وضع اضطراری بیرونی آن را بیدارکند. اما بهتر است منتظرآن وضعیت اضطراری نشویم و هم اکنون از خودمان بپرسیم که اگر من در وضعیت آنتونی برجس بودم چه می کردم. چگونه درزندگی روزمره خود تغییر می دادم؟


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 8:19 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 19 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 46753 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396